واسه نوشتن هر پست باور کنید کلی وقت میذارم و از عنوان پست تا دونه دونه مطالبی که میخوام بنویسم کلی روی هر کدوم فکر میکنم. روی این پستی که دارید میخونید خیلی دارم فکر میکنم و شاید کلی جمع بندی کنم تا بتونم اون چیزی رو که میخوام دقیقا بنویسم. این جمع بندی ممکنه تا شب طول بکشه گاهی اوقات در مورد هر پست و شاید به روز هم بکشه. این پست یکی از هموناست که دو روزه باهاش درگیرم یعنی دقیقا از زمانیکه یکی دیگه از دوستان 22 ساله ام که نخواست اسم خودش و دوست پسر سابقش رو بنویسم، یه کار غیر قابل تحمل از دید جامعه امروز ایران (اسلامی) انجام داد.
سین… کاف… سین
…سکس
انقدر سر این مساله امروز حرف هست که گاهی آدم بالا میاره از نوشتن و خوندن در این رابطه که مگه آقاجان/خانوم جان! این چه مساله مهمیه که انقدر روش ریست شده؟
یه نظریه ای رو من دارم که اینجا برای اولین بار دارم عنوان میکنم. قبلش هیچ جا ننوشتم اما به صورت گفتاری برای خیلی ها از جمله مادر خودم نظرم رو ابراز کردم. به مادر خودم هیچ انتقادی ندارم، به مادربزرگمم همینطور و همینطور به پدر و پدربزرگم. بارها گفتم که پدران و مادران ما با زیرشلواری و شرت و کرست تشریف بردن انقلاب کردن که یکی دیگه بیاد و تن اینها لباس کنه، بین اتوبوس ها نرده بکشه، چادر ملی بیاره رو سرشون، کروات رو جمع کنه، رادیو، تلویزیون، سینما و… اسلامی کنه، در ِ کاباره ها و مجالس مهمونی رو گِل بگیره و بالاخره بین دو جنسی که از ابتدا تا انتها به هم نیاز دارن یه دیواری نامریی به نام محرم و نامحرم ایجاد کنه!
پیام کوتاهی روی مسنجرم اومد که نوشته بود:
محمدرضا شاه: اگر سرکوب و سانسور و سنگسار و سیاه پوشی و سر بریدن و سین سین سین سین… میخواستین، خب به خودم میگفتین بهتر از آخوندا براتون محیا میکردم.
حدود هیجده سال مردم به خصوص جوونا بهشون رسیدگی نشد. هیجده سال گشنه نگهشون داشتن، هیجده سال همسایه روبرویی خواهر بود و شما هم برادر (اونم از نوع بسیجی). هیجده سال مردم به معنی واقعی کلمه برگشتند به هزار و چهارصد سال پیش توی صحرای عربستان با همون وحشیگری ها. به همین دلیله که این همه بدبختی توی جامعه هست نظیر فقر و بدبختی و نداری و گشنگی و سنگسار و غیره و ذالک برامون عادی شده. همیشه کسایی مث ما که دنبال خبر هستند، میان روی نوشته میخونن پدری فرزندش رو به خاطر فقر فروخت و همین رو در جامعه (مخصوصا همین وبلاگها) انتشار میدن. مردم دیگه میان و اینها رو میخونن و انقدر از این مسائل گفته و نوشته و خونده میشه که دیگه وقتی روزنامه ها هم میان و این خبرها رو به مردم به صورت آزاد اطلاع میدن، برای مردم دیگه فرقی نمیکنه. الان خبر رسیده که ده نفر دیگه قراره سنگسار بشن. فقط یه لحظه فکرش رو بکنید خودتون یا یکی دیگه از عزیزهاتون بدترین کارها رو کرده باشه حتا به ده تا دختر نوجوون پونزده ساله تعرض کرده باشه. آیا شما به عنوان یه جوون هیجده نوزده ساله که خواهرت به زور مورد تعرض یه کثافت قرار گرفته، حاضر میشی بری و واستی و ببینی که اون کثافت رو (با این همه گه کاری یی که انجام داده) تا کمر کردن توی خاک، یه پارچه سفید هم کردن توی تنش و یه مشت بی ناموس دیگه هم سنگ گرفتن و شروع میکنن به زدن به اون یارو تا جون بده و بمیره؟ تو حاضری چنین صحنه ای رو حتا توی یه فیلم ببینی؟ هر کدومتون حاضره (از جوونای همسن خودم میگم. از حدود 16 سال تا دیگه نهایتا 24 یا 25 سال) که حتا فیلمش رو ببینه، دل دیدن اون فیلم رو داره بگه که من واسش ایمیل کنم به شرطی که قول بده تا آخر فیلم رو ببینه و وقتی هم فیلم تموم شد، بلند شه از جاشو بره به زندگی عادی خودش ادامه بده. بره ببینم میتونه وقتی همون فیلم چند دقیقه ای تموم شد، شام یا نهار بخوره؟ یا اینکه همونجا بالا میاره و تا مدتها فقط به فیلمی که دیده (بدون اینکه فکر کنه جرم طرف چی بوده) فکر میکنه؟ خود من وقتی اعدام صدام حسین رو دیدم، مامان، دختر خاله و داداشم داشتن خیلی راحت نهار میخوردن. اخبار ساعت 2 بعد از ظهر بود که کانال یک سیمای جمهوری اسلامی پخش میکرد. انقدر وقتی این فیلم رو دیدم حالم بد شد که تا فردا صبح هیچی نخوردم با اینکه صدام یه آشغال و حرومزاده بود. حالا باز حلق آویز کردن یه دقیقه هم طول نمیکشه اما یه چیزی مث سنگسار رو فقط فکرش رو بکنید. امیدوارم فیلم “سنگسار ثریا میم” هم بزودی دستم برسه و از اون هم بتونم مطلب بنویسم.
داشتم حکایت اون هیجده سال خفقان رو میگفتم که توی هیجده سال مردم خیلی قشنگ طعم اسلام رو چشیدن و باهاش کنار اومدن اما…
اما پس از هیجده سال، دوره ای آغاز شد به نام عصر یا دوره اصلاحات به رهبری ِ محمد خاتمی! خاتمی اومد چیکار کرد؟؟؟
به خیلی ها اینو گفتم که وقتی یه نفر رو تا مرز مرگ گشنه نگه میداری و یه دفعه بهش یه سفره تمام رنگی مملو از بهترین غذاها رو نشون میدی و میگی اینا واسه توست، انقدر وحشی میشه از گرسنگی که نمیدونه چه طوری بخورتشون. خاتمی اومد چنین کاری کرد. یک دفعه جوری آزادی داد که دیگه جوونا نمیدونستن چیکارش بکنن. حالا این دوره تموم شده و یه سری از آقایون و خانوما میخوان برگردن به همون هیجده سال اول انقلاب!
ن م ی ش ه نمیشه!
دیگه نمیتونید این سفره رنگی رو بگیرید. اما آقایون و خانومای دست راستی اصرار دارن که این سفره جمع بشه و برای جمع کردنش دست به هر اقدامی میزنن. از کتک و اعدام و شلاق و تهدید و سنگسار و غیره که همه شامل ایجاد فضای رعب میشه تا توقیف روزنامه ها و اضافه کردن ده هزارتا مزدور بسیجی برای وبلاگ نویسی و غیره که اینا هم شامل جمع و جور کردن بوسیله قلم هست. نتیجتا میان و دوباره خاتمی نامی رو میندازن جلو. خیلی ها هم ازش حمایت میکنن. کلی کمپین و جلسه هم میذارن که این بیاد جلو. اومدن خاتمی دو حسن داره : یکی اینکه حکومت رو نگه میداره با اون زبونش و دوم اینکه خیلی از جوونا رو راضی میکنه اما وقتی میخوان دوباره بعد از 4 یا 8 سال یه انتری مث این گه نژاد رو بفرستن جلو، همه ش درگیری هست. چرا، اگر خاتمی میشد رهبر کل مملکت، معین و دیگر اصلاح طلبها کل کشور رو دستشون میگرفتن میشد یه کشور رو به جلویی رو تصور کرد اما این مردم رو چیکار باید کرد؟ این مردم یه نفر مثل رضا خان رو دوباره میخوان که با تو سر زدن آدمشون کنه. اینا رو چه به دموکراسی؟؟؟ واسه این مردمی که حاضر نیستن حتا بشینن خودشون رو اصلاح کنن چه به اصلاح مملکت؟ یه بار سی سال پیش اصلاحش کردند بس بود.
حالا بعد از اون هیجده سال و بعد از این هشت سال داره چه اتفاقی میفته؟ جوون امروز با ماهواره، با اینترنت، با موبایل و یا هر وسیله ارتباطی دیگه ای داره اونطرف آبها رو میبینه. داره می بینه جوونی مث خودش خیلی راحت با دختر یا پسری دوست میشه، بعد دوستیشون نزدیکتر میشه و نزدیکتر و نزدیکتر و نزدیکتر و کلا دارن رنگارنگی زندگی میکنن. می بینه اون میتونه این دوستی رو داشته باشه اما خودش نمیتونه، می بینه اون پول داره اما خودش نداره؛ کلا احساس خلا میکنه. دختره چی؟ می بینه دختری مثل خودش اونطرف آبها بهترین آرایش ها رو میکنه و مینی ژوپ میپوشه، با دوست پسرش میره بیرون و اونم در کل زندگی میکنه! یا اصلا چرا اونطرف آبها توی اروپا و امریکا سیر کنیم؟ همین جوون میاد فیلمای چهل سال پیش رو نگاه میکنه! رقص و آواز و عشق بازی رو توی همین طرف اما با فاصله زمانی زیاد می بینه. چی فکر میکنه؟ میگه این من بودم که راحت لباس میپوشیدم و مجبور نبودم اینهمه لچک و آویز رو تحمل کنم. پسره میگه این من بودم که میتونستم شبهای شادی رو توی کاباره ها با دوستام سر کنم و الان گوشه خونه میشینم و تریاک و شیشه میکشم. چی میشه؟ میشه اینکه تا اون یه ذره آزادی رو می بینن دیگه همون رو هم نمیخوان از دست بدن چون راه بعدی خودکشی دست جمعیه. مگه همین الان نیست؟ هنوز یه هفته نشده که خبر خوندم یه پسر چهارده ساله در سرپل ذهاب که خرج یه خونواده رو میداد، خودشو با زنجیر دار زده بود. چند مورد خودسوزی زنان و دختران رو میخونید و می بینید؟ چند مورد رو می بینید که راحت با چهارتا قرص لورازپام به خاطر اینکه عاشق بودن خودشونو راحت کردن؟ دقیقا بدون برو برگرد خودم شخصا چهار مورد خودکشی دختران کم سن و سال رو از نزدیکانم که بهشون اعتماد دارم، توی گفتارهاشون شنیدم که این چهار مورد دوتاشون رو رسوندن بیمارستان و دوتاشون هم مردن. یکیشون با لورازپام خودشوکشت اون یکی هم خودشو از پشت بوم پرت کرد پایین. اون بی شرفای جاکش ِ از خدا بی خبر کدوم گوری هستند که اینا رو ببینن که من ِ 17 ساله شدم سنگ صبور؟ اینا تازه کم سن و سالهاشونه که نهایت سنشون به بیست و دو نمیرسه. امروز میخوام داستان اینا رو براتون تعریف کنم. داستان دونه به دونه شون رو تا ببینید مشکل دقیقا از کجاست!
قبل از داستان ها هم بگم، من اینا رو تعریف نمیکنم که عزیزانی که دوست پسر یا دختر دارن کلا از این مساله صرف نظر کنن؛ وقتی همه رو نوشتم یه نتیجه گیری هم میکنم که بدونید اینا رو برای چی گفتم. حتما اگر میخونید تا آخر و کامل پست رو زحمت بکشید و بخونید.
فقط از اینکه نمیتونم اسامیشون رو بنویسم شرمنده…
نفر اول؛ نوزده ساله:
این دختر شماره تلفن همراهش با تلفن همراه داداش من تقریبا شبیه هستند و اون هم به خاطر همین شباهت یه شماره ای رو همینجوری گرفته و داداش ما گوشی رو برداشته. شروع به صحبت کرده باهاش و داستانش رو برای داداش من اینجوری تعریف کرده بود که پسری با من دوست بود و بعد وقتی با هم سکس داشتیم زده بود زیرش و مامانش اینا فهمیدن و دیگه بقیه داستان…
اما به همین واسطه، تلفنش رو از داداشم گرفتم و بهش زنگ زدم. نشد درست باهاش صحبت کنم البته اون اوایل با من خیلی بد صحبت میکرد چون من بهش گفته بودم بابام گفته به داداشم دیگه زنگ نزنه. البته اینجوری نگفتم اما در هر حال ناراحت شد. یه شب حدودای ساعت دوازده یا یک بهم یه نفر زنگ زد و خودشو معرفی کرد. گفت خودشه و وقتی بحث به ماجرای اون کشید واسم اینطوری تعریف کرد:
- خیلی دوستش داشتم و مدت زیادی با هم بودیم. مامان و بابام (احتمالا) نمیدونستن که من با این رابطه (دوستی معمولی) دارم و در کل بهم اعتماد داشتن و آزادانه هرجا می خواستم میرفتم. یه روز که با هم کوه رفته بودیم متوجه حالاتش شدم و فهمیدم که چیزی میخواد و البته منم میدونستم چی میخواد. بدم نمیومد و در حالی هم تقریبا خیلی از این چیزا سر در نمیاوردم (البته من میدونستم داره تقریبا دروغ میگه). بالاخره رفتیم و کاری رو کردیم که هر دو از روی عشق و رضایت به این کار دست زدیم. (یادم نمیاد چطور اما) گندش بالاخره در اومد و مامان، بابا و خواهرام متوجه شدند. کاملا از همه چیز تحریم شدم، مامانم منو می برد بیرون و میاورد؛ خواهرام جنده صِدام میکردن. خودکشی کردم (یادم نمیاد به چه صورتی گفت) و منو به بیمارستان رسوندن. پسره رو معرفی کردم و زد زیرش که من اینکارو نکردم. یه روز رفتم پیشش، بهش گفتم من نه ضبط صوت دارم نه دوربین! فقط به من بگو که من نجابتم رو توی خونه تو جا گذاشتم. اما دریغ از یک کلمه؛ هیچی نگفت…
داستان دوم؛ یه دختر دوم دبیرستانی
ماجرای این رو از یکی از هم کلاسیهاش شنیدم. ماجرا به شش سال پیش برمیگرده. دختری که خیلی شر بازی میکرده و وقتی سرویس میومد دم مدرسه بچه ها که همه رو ببره به خونه هاشون برسونه، این دختر خانوم سرشو از پنجره بیرون میکرده و به پسرا دست تکون میداده و در حین همون راه رفتن ماشین تیکه میشنیده و تیکه مینداخته! کلی هم از این کارش کیف میکرده. در هر صورت یا به واسطه راننده سرویس یا خود بچه هایی که توی اون سرویس بودن، خبر این کار به گوش مامانش میرسه. یه روز مامانش میاد جلوی مدرسه و دخترش رو همونجوری که گزارش دادن می بینه که واسه پسرا دست تکون میده و هرهر و کرکر میکنه. خیلی راحت، پرونده دخترش رو میگیره و خونه نشینش میکنه. بعد از یه مدتی که این بچه از دوستاش و مدرسه و خیابون و آدماش دور میفته افسردگی میگیره و خودشو میکشه. اما این یکی به قصد خودکشی خودشو کشت و… مرد.
نفر سوم؛ یه دختر حدودا 17 ساله
این دختر 17 ساله، دوست دختر یه شازده پسر 19 ساله بوده. خونواده این دختر یعنی مامان و بابا (فکر میکنم، مطمئن نیستم) متوجه میشن که این کسی رو دوست داره یا در واقع با پسری در ارتباطه. تصمیم میگیرن که این دختر رو به یه نفر دیگه شوهر بدن! طفل معصوم کلی التماس میکنه که بابا من این لندهوری رو که اوردین برم زیرش نمیخوام. من هنوز بچه م. آآآآآآآآآآآآآآه… کو گوش شنوا؟؟؟
دختره رو به زور می بیرن که عقدش کنن، شب قبل از عقد میره بالای پشت و بوم و… خودشو دست جاذبه میسپره.
و نفر چهارم که از زمانیکه برام داستانش رو بطور کامل تعریف کرده تا الان، هنوز 48 ساعت نگذشته؛ دختری 22 ساله:
…و داستانش رو برام اینطوری تعریف کرد:
(بهش گفتم چرا انقدر اصرار داری با این پسره بمونی؟ این که انقدر ارزش نداره؛ ارزش تو خیلی بالاتر از این حرفاست دختر! و در جواب شنیدم: ) نـــــه، د آخه نمیدونی چی شده! بهت بگم میری سرشو می بری! (ازش پرسیدم “کاری کردین”؟ و جواب داد: ) چه جـــــــــــــــــورم (گفتم پس به خاطر همینه که انقدر باهاش سر جنگ داری و میخوای حتما باهات ازدواج کنه)
این دختر خانوم 22 ساله هم به همراه یه شازده پسر بیست و پنج ساله حدود یک سال و نیم عاشق همدیگه بودن. خودش از سکس بدش نمیومد اما فکر اینجاها رو اونقدر نمیکرد. به من گفت اون موقع که داشتیم شروع میکردیم بهش گفتم: ببین! نکن… بدبختی من به کنار، تو خودتو بیچاره میکنی. وجدان درد میگیریا که در جواب شنیده: من به این چیزا اعتقاد ندارم و وجدان پژدان هم حالیم نیست. هیچکدومشون بدشون نمیومده. حتا اون دختر هم بدش نمیومد چون اونم با عشق سمت این کار رفت. اما مشکل از کجا شروع شد؟ آره… بازم از همونجایی که مامان و بابا فهمیدن و پسره هم زده زیرش که من دیگه تو رو نمیخوام. اینطوری که تعریف میکرد برام، یه روز بهش وقتی زنگ زده تا دوباره خرش کنه و بگه بیا با هم باشیم (یعنی ازدواج) در جوابش شنیده کس کش ِ عوضی دفعه آخرت باشه به من زنگ میزنیاااااا!!! این رفیقمون هم سر این مساله و وقتی پدر و مادرش فهمیدن، یه مشت لورازپام انداخته بالا و گرفته خوابیده اما یا شانس باهاش بوده یا خودش میدونسته کی قرصها رو بخوره، رسوندش بیمارستان و زنده نگهش داشتند… .
یه جمع بندی دارم اما نه کلی! سعی میکنم کلی بگم که بیشتر از این حوصله تون سر نره اما نه خیلی خیلی کلی D:
نمیدونم چه جوری شروع کنم و جمع بندیم رو بنویسم که برداشت های اشتباه از گفته م نشه اما سعی میکنم تا اونجاییکه میتونم راحت حرفم رو بزنم.
اول خطاب به دخترهای نسل قربانی ِ سوخته ها:
امروز در این جامعه شما چند نوع نیاز داری:
1- همون سکس که همه بهش نیاز دارن؛ 2- عاشق شدن؛ 3- دلت میخواد دلتو به کسی ببندی که پشتوانت باشه و بتونی روش حساب باز کنی برای اشک ها و لبخندهات؛
اینا رو بهش نیاز داری اما، در انتخاب شخصت درست فکر نمیکنی. فکر میکنی هر پسری که اومد جلو و آی لاو یو واست پاس داد و ازدواج رو بهونه کرد، حتما همونیه که تو میخوای. به همین خاطر تمام نیازهات رو توی اون می بینی که واست برطرف کنه. باهاش هیچوقت صحبت نمیکنی، از اول نامزدی تا وقتی قراره عقد کنید، مرتب توی سینما و پارکید و لاس خشکه واسه هم می زنید. وقتی طرفتون رو نمیشناسید و چشم بسته بهش دل میبندید نتیجتا وقتی هم پیشنهاد سکس میده، خیلی عذر میخوام (باید اینجا مودب باشم) خیلی خیلی هم عذر میخوام، سریع چرخاتون جوری میره بالا که هم خودتونو بدبخت کنید هم خونوادتون رو…
البته هیچی! من فکر میکنم تا ایران به یه رنسانس ایرانی برسه، باید این سختی ها، و این درگیریها رو داشته باشه فقط برای اینکه، بچه های ما خوب زندگی کنند. برای اینکه همین الان از جوونای ایرونی (به خصوص اونایی که کلا در تهرون بزرگ شدند) بپرسی که بچه ت رو چه جوری از نظر سکس تربیت میکنی؟ میگه من میذارم آزاد باشه. این آزادی به این معنی نیست که یه روز بیاد خونه و بگه مامان من حامله ام! به این معنی که بهش آموزش میدم و آزادی رو یادش میدم.
همه به این باید فکر کنیم که روزی خواهد رسید که بکارت اندازهء جون یه آدم ارزش نداشته باشه. وقتی دختر میخواد جوونی کنه، به این معنا نباشه که این جوونی کردن یعنی از بین رفتن تمام زندگیش تا خودکشی. به این فکر کنیم که روزی وقتی دو نفر همدیگه رو پیدا میکنن، دغدغه پسره برای ازدواج این نباشه که آیا دختره هنوز باکره ست یا بی کَره!!! باور کنید به اون روز میرسیم چون تفکر من ِ نوجوون امروز این هست و این تفکر، نمایندهء میلیونها فکر دیگه ست که دست یه سریشون به اینترنت و نوشتن میرسه و دست خیلی هاشون هم نمیرسه. پس منی که دستم میرسه این رو میگم تا آقایون و خانومایی که با ضرب باتوم و شلاق میخوان ماها رو ارشاد کنن، ضرباتشون رو محکمتر بزنند و سنگها رو به سمتمون محکمتر پرت کنن وقتی سنگسار میشیم اونهم به جرم دل دادن و دل بستن، شاید کمی عقده هاشون خالی بشه اما؛
…پرواز را علامت ممنوع میزنید، با جوجه های خفته بر روی شاخه چه میکنید؟ تیشه به ریشه میزنید و قطعش میکنید، با روییدن گل های تازه چه میکنید؟؟؟
رفقای جوون و نوجوون من که میدونم خیلی ها همه داغدارید. همه داغداریم، میدونیم همه روزی صدبار از خودمون میپرسیم “آخه ما چه گناهی کردیم”؟ همه اینا رو همه مون میدونیم اما بیاییم و سعی کنیم به قولی که میدیم پایبند باشیم، به هم وقتی اعتماد میکنیم درست اعتماد کنیم. جامعه ای شده که واقعا عشقش به چشم و دهن و پول و میزان لاغری بسته ست. اگر ما باختیم، اگر هر جوری که شده، کاری کردیم که از روی عشق بوده نه هوس، بیاییم و همون عشق رو برای همیشه داشته باشیم تا همین رو به بچه هامون یاد بدیم. حرفای من الان در مقابل اون دختری که زیر پل حافظ خودشو میفروشه واسه یه لقمه نون، جوک خنده دار و آرزوییه که صدها سال نوری باهاش فاصله داره. اما به شرفم قسم میخورم اگه همون دختر رو بهش پناه بدیم، اگر عاشقش شدیم باهاش زندگی کنیم و ببریمش زیر یه سقف، همون دختری که این کثافتای حروم لقمه با حرومزادگی کامل جنده خانوم صداش میکنن و با مشت و لگد جواب “آقا ببخشید ساعت چنده” رو بهش میدن، همین دختر زندگی یی رو واسه خودش، شوهرش و در آینده بچه هاش میسازه که صدتا خانوم رییس زیر اون چادر سیاه ها نمیتونن یه لحظش رو بسازن اما میدونید چیه؟ مشکل اینجاست که ماها هم دخترای کره دار میخوایم و خونواده هامون هم به غیر از خود ما، باید از اون دختر خوششون بیاد. نمیگم پسرا برن همچین کسایی رو بگیرن که مرتب بگن برو بابا اینا بی ریشه و اصل و نسب هستند. اما تو شازده پسری که فکر میکنی یه دختر خیلی خوب و خونواده دار و کره دار باید بهت برسه، چرا خودت از همون 17 – 18 سالگی دختر بازیهات رو میکنی، دل صدتا دخترو میشکونی، ده تا ده تا به دخترای مردم تعرض میکنی و بیچاره شون میکنی، اما یه دختر صفر درجه هم میخوای؟ اگه تو جوونی و میخوای جوونی کنی، اون هم جوونه با همه نیازهایی که تو داری، شایدم بیشتر…
اما نه تو کثافت کاری میکنی اگر معنی عشق رو بدونی و فقط با یه نفر باشی نه اون دختر. وقتی هم دو نفر مثلا سی سالگی (اونایی که حالا حالاها نمیخوان ازدواج کنن) رفتین که با هم زندگی کنید شُمای شازده پسر دنبال کره نباش، دنبال خیانت هم نباش. حداقل درصد خیانت چیزی که مشخصه از طرف آقایون خیــــــــــــــلی بیشتره البته بلانسبت کسایی که واقعا مرد هستند و مردونه زندگی میکنن. اینم برای جامعه امروز ایرونی اما برای فردا همه قرار نیست ازدواج کنن. همین امروزم لازم نیست همه ازدواج کنن! والا! چیه این دخترا از اول راهنمایی فکر شوهرن D: یکی نیست بگه بچه جون برو زندگیتو بکن! شوهر… ببخشید سر خر می خوای چیکار؟ ((:
حتما در مورد این مسائل باز هم مینویسم. اینها میگذره رفقا…
عمر ما هم زیر این خورشید و عمر این خورشید هم بالای سر ما داره میگذره و همچنان یه سری هامون در خوابی سیر میکنیم که بمب هم بترکونن، گوشیمون رو از صدای انفجارش نمی خارونیم.
پ.ن. بوسه های ربوده شده: انقلاب جنسی ایران